غزل شمارهٔ ۸۶۴
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
ای دل بعشق خویش گرفتار بوده ای
خود را بنقد عمر خریدار بوده ای
گر بگذری ز خویش انیس خدا شوی
ای خودپرست دون چه ستمکار بوده ای
بگشای چشم عبرت و کر و بیان به بین
تا روشنت شود چه قدر خوار بوده ای
برخیز و جهد کن بمقام خرد رسی
روز نخست چون بخرد یار بوده ای
سوی مقربان چه شود گر سفر کنی
زین پیشتر بعالم انوار بوده ای
گر رو کنی بعالم بالا غریب نیست
پیوسته در تطور اطوار بوده ای
کاری نمیکنی که بجایی رساندت
ای آزموده کار چه بیکار بوده ای
ایحق بر اهل حق چه گوار نده و خوشی
بر خویشتن پرست چه دشوار بوده ای
ز آسودگی نداشته ای دست یکنفس
ای فیض خویش را تو چه غمخوار بوده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş