غزل شمارهٔ ۸۶۶
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
با جذب دوست ای دل شیدا چگونه ای
ای قطره با کشاکش دریا چگونه ای
ای طایر خجسته پی مرغزار انس
در تنگنای وحشت دنیا چگونه ای
هیچ از مقام اصلی خود یاد می کنی
دور از دیار خویش در اینجا چگونه ای
کو روزگار عشرت و بزم وصال دوست
بی یار دلنواز از خود آیا چگونه ای
کو چشم مست ساقی و کو آن لب چو لعل
مخمور مانده بی می و مینا چگونه ای
می آید این سروش ز جانان نفس نفس
کای جان اسیر غربت دنیا چگونه ای
با موجهای قلزم هجران چه میکنی
در کام اژدهای غم ما چگونه ای
ز آن روزها که بود سرت در کنار ما
شبها چه یا میکنی آیا چگونه ای
ای در وصال ما گذرانیده سالها
امروز در مفارقت ما چگونه ای
بعد از وصال با غم هجران چه میکنی
با ما چگونه بودی و بی ما چگونه ای
ای دیده ای که آن گل رخسار دیده ای
بی آن جمال روشن و بینا چگونه ای
چونی در ابتلای بلای فراق فیض
ای وصل دوست داده بدنیا چگونه ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş