غزل شمارهٔ ۹۲۳
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
ای که حیران سراپای بت سیمینی
مرد اسلام نه ای برهمنی برهمنی
در تماشای بتان روی دلت گر به خداست
مؤمنی همچو منی همچو منی همچو منی
ای که از گلشن رو نیست تو را برگ و نوا
بلبلی در چمنی در چمنی در چمنی
جان نداری که نداری نظری با خوبان
پای تا سر تن بی جان و سراپا بدنی
گفتم از عشق تو جان ندهم دل نکنم
گفت اگر در غم ما جان بدهی دل نکنی
گفتمش توبه نخواهم دگر این بار شکست
گفت هی میشکنی میشکنی میشکنی
گفتمش فیض نظر سوی بتان کی فکند
گفت هی می فکنی می فکنی می فکنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş