غزل شمارهٔ ۹۳۲
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
گفتم به عشق غارت دل ها چه می کنی
دستی دراز کرده به یغما چه می کنی
چندین هزار خانه دل شد خراب تو
ای خانمان خراب به دل ها چه می کنی
دادی به آب و رنگ بتان آبروی ما
با گل رخان چه کردی و با ما چه می کنی
گفتم به دلبر از بر من دل چه می بری
گفتا که من بر تو تو دل را چه می کنی
بگشای چشم و نور رخ ما عیان ببین
در پرده خیال تماشا چه می کنی
من جلوه نانموده تو از خویش می روی
گر بر تو جلوه ای کنم آیا چه می کنی
چیزی ز ما مخواه به غیر از لقای ما
از دوست غیر دوست تمنا چه می کنی
از خود بشوی دست به دریای ما درا
بردار دل ز خویش محابا چه می کنی
بردار دل ز خویش و در این بحر غوطه ور
بر ساحل ایستاده تماشا چه می کنی
ای فیض عقل و هوش و دل و دین و جان بده
چون وصل دوست یافتی این ها چه می کنی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş