غزل شمارهٔ ۹۳۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
جنون اندیشه ای بگذار تا دل بر هنر پیچد
به دانش نازکن چندانکه سودایی به سر پیچد
حصول کام با سعی املها برنمی آید
عنان ریشه دشوار است تحصیل ثمر پیچد
نگه محو جمال اوست اما چشم آن دارم
که دل هم قطره اشکی گردد و بر چشم تر پیچد
ز آغوش نقابش تا قیامت گل توان چیدن
اگر بر عارض رنگین شبی از ناز درپیچد
تواند در تکلم شکرستان ریزد از گوهر
لبی کز خامشی موج گهر را در شکر پیچد
صدای تیغ او می آید از هر موج این دریا
در این اندیشه حیرانست دل تا از که سرپیچد
نفس هم برنمی دارد دماغ صبح نومیدی
دعای ما کنون خود را به طومار دگر پیچد
خوشا قطع امید و پرفشانیهای اندازش
که صد عمر ابد در فرصت رقص شرر پیچد
به رنگ گردباد آن به که وحشت پرور شوقت
بجای دامن پیچیده خود را برکمر پیچد
چه امکان ست طی گردد بساط حسرت عاشق
چو مژگان هر دو عالم را مگربریکدگرپیچد
تعین هرچه باشد خجلت دون همتی دارد
به کوتاهی ست میل رشته بر خود هر قدر پیچد
کسی بیدل به سعی وحشت از خود برنمی آید
ز غفلت تاکجا گرداب ما از بحر سر پیچد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş