شمارهٔ ۱۴۶
ف فیض کاشانی
0
Altın Yaprak
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی
در آرزوی رویت بنشسته به هر راهی
صد زاهد و صد عابد سرگشته سودایی
مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
کز دست نخواهد شد پایان شکیبایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی
فکر خود ورای خود در امر تو کی گنجد
کفر است در این وادی خودبینی و خودرایی
در دایره فرمان ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
گستاخی و پرگویی تا چند کنی ای فیض
بگذر تو از این وادی تن ده به شکیبایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş