غزل شمارهٔ ۱۴۶
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
فریاد که رفت خونم از یاد
چون دیده به روی قاتل افتاد
فرزند بشر بدین روش نیست
حوری بچه ای تو یا پریزاد
آتش به درون من کسی زد
کز خانه تو را برون فرستاد
تا طره پرشکن گشادی
عشقم گرهی ز کار نگشاد
تا دانه خال تو برآید
بس خرمن جان من که رفت برباد
بر بست به راستی میان را
در بندگی تو سرو آزاد
عشق تو حریف سخت پیمان
عهد تو بنای سست بنیاد
سر رشته کین ندادی از دست
ویرانه دل نکردی آباد
من بودم و ناله فروغی
آن هم اثری نکرد فریاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş