غزل شمارهٔ ۱۴۶
ع عراقی
0
Altın Yaprak
بیا که خانه دل پاک کردم از خاشاک
درین خرابه تو خود کی قدم نهی حاشاک
به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم
ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک
کدام دل که به خون در نمی کشد دامن
کدام جان که نکرد از غمت گریبان چاک
دل مرا که به هر حال صید لاغر توست
چو می کشیش میفگن ببند بر فتراک
کنون اگر نرسی کی رسی به فریادم
مرا که جان به لب آمد کجا برم تریاک
دلم که آینه ای شد چرا نمی تابد
درو رخ تو همانا که نیست آینه پاک
چو آفتاب بهر ذره می نماید رخ
ولیک چشم عراقی نمی کند ادراک
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş