غزل شمارهٔ ۲۱۰
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
با وجود نگه مست تو هشیار نماند
پس از این ساقی خود باش که دیار نماند
در خور دولت بیدار نگردد هرگز
آن که شب تا سحر از عشق تو بیدار نماند
زینهار از تو که هنگام شهادت ما را
زیر تیغت به زبان حالت زنهار نماند
بس که آلوده شد از خون خریدارانت
مشت خاکی به سر کوچه و بازار نماند
چه نشاطی است ندانم سر سودای تو را
که به بازار غمت جای خریدار نماند
کو اسیری که از آن طره به زنجیر نرفت
کو شکاری که در این حلقه گرفتار نماند
عشق مردانه به رزم آمد و تدبیر گریخت
یار بی پرده به بزم آمد و اغیار نماند
خسته ام کرد چنان درد محبت که طبیب
تا خبردار شد از هستیم آثار نماند
تا صبا دم زده از طره مشک افشانش
مشک خون ناشده در طبله عطار نماند
گردشی دیدم از آن چشم فروغی که مرا
هیچ حاجت به در خانه خمار نماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş