غزل شمارهٔ ۳۴۹
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
هر کجا دم زدم از چشم بت کشمیرم
خون مردم همه گردید گریبان گیرم
گنج ها جسته ام از فیض خرابی ای کاش
آن که کرده ست خرابم بکند تعمیرم
اگر آبم نزنی آتش خرمن سوزم
ور خموشم نکنی شعله عالم گیرم
از سر کوی جنون نعره زنان می آیم
گو سر زلف تو آماده کند زنجیرم
بخت برگشته من بین که به میدان امید
خم ابروی تو ننواخت به یک شمشیرم
نرم خواهم دل سنگین تو را تا چه کند
گریه با اثر و ناله بی تاثیرم
گر به عشق تو کنم دعوی دل سوختگی
می توان سوز مرا یافتن از تقریرم
چون مرا می کشی از چهره برانداز نقاب
تا خلایق همه دانند که بی تقصیرم
دوش با زلف بلند تو فروغی می گفت
دگری را به کمند آر که من نخجیرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş