غزل شمارهٔ ۴۱۲
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
دانی که چیست رشته عمر دراز من
مشکین کمند خسرو مسکین نواز من
گفتم دلیل راه مجانین عشق چیست
گفتا که تار طره زنجیر ساز من
گفتم که نور چشمه خورشید از کجاست
گفت از طلوع طلعت عاشق گداز من
تا جان میان من و جانانه حایل است
کی پی برد به سر حقیقت مجاز من
تا از هوای نفس گذشتم به راه عشق
برخاست از میانه نشیب و فراز من
تا در خیال حورم و اندیشه قصور
جز مایه قصور نگردد نماز من
کردم به راه عشق دمی ترک دین و دل
کآمد به صد کرشمه پی ترک تاز من
پیداست ناز و غمزه پنهان آن پری
از پرده برگفتن عجز و نیاز من
تا شد فروغی آن رخ رخشنده آشکار
نتوان نهفت در پس صد پرده راز من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş