غزل شمارهٔ ۴۱۲
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
بس که از طرز خرامت جلوه مستانه ریخت
رنگ از روی چمن چون باده از پیمانه ریخت
حسرت وصل تو برد آسایش از بنیاد دل
پرتو شمعت شبیخونی درین ویرانه ریخت
فکر زلفت سینه چاکان را ز بس پیچیده است
می توان از قالب این قوم خشت شانه ریخت
خاک صحرا موج می شد از تپیدن های دل
چشم مستت خون این بسمل عجب مستانه ریخت
گر غبار خاطر شمعی نباشد در نظر
می توان صد صبح از خاکستر پروانه ریخت
عالمی را سرگذشت رفتگان از کار برد
رنگ خواب محفل ما پیش تر افسانه ریخت
گرد وحشت زین بیابان مدتی گم گشته بود
گردباد امروز رنگ صورت دیوانه ریخت
ظالم از بی دستگاهی نیست بی تمهید ظلم
در حقیقت اره شمشیر است چون دندانه ریخت
سخت پابرجاست دور نشیه مخموری ام
چون کمانم باید از خمیازه رنگ خانه ریخت
هر کجا بیدل مکافات عمل گل می کند
دیده دام از هجوم اشک خواهد دانه ریخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş