شمارهٔ ۱۶
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
ای خامه مشک افشان چون نامه نگار آیی
این مطلع شاهی را عنوان کتابم کن
ای ساقی خوش منظر مست می نابم کن
روی چو مهت بنمای بیهوش و خرابم کن
کیفیت بیداری خون کرد دلم ساقی
برخیز و شرابم ده بنشین و به خوابم کن
هر وقت که می خواران پیمانه می نوشند
از چشم خمارینت سرمست شرابم کن
من زهر فراقت را زین پیش نمی نوشم
صهبای وصالم ده فارغ ز عذابم کن
پیش لب نوشینت تا کی به سؤال آیم
گر بوسه نمی بخشی یک باره جوابم کن
رخساره نشان دادی بی دین و دلم کردی
بگشای خم گیسو بی طاقت و تابم کن
خواهی که در این عالم یک عمر کنم شاهی
در خیل غلامانت یک روز حسابم کن
ترسم که بر خسرو داد از تو برم آخر
شیرین دهنا رحمی بر چشم پرآبم کن
شه ناصردین کز دل پیر فلکش گوید
کز جمله حجابت یک باره خطابم کن
صد بار فروغی من با دل بر خود گفتم
بنواز دلم باری آن گاه عتابم کن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş