شمارهٔ ۶
ف فروغی بسطامی
0
Altın Yaprak
زیب غزل کردم این سه بیت ملک را
تا غزلم صدر هر مراسله باشد
ده دله از بهر چیست عاشق معشوق
عاشق معشوق به که یک دله باشد
با گله خوش نیست روی خوب تو دیدن
دیدن رویت خوش است بی گله باشد
طاقت و صبرم نمانده است دگر هیچ
در شب هجرم چه قدر حوصله باشد
دوست نشاید ز دوست در گله باشد
مرد نباید که تنگ حوصله باشد
دوش به هیچم خرید خواجه و ترسم
باز پشیمان از این معامله باشد
راهرو عشق باید از پی مقصود
در قدمش صد هزار آبله باشد
تند مران ای دلیل ره که مبادا
خسته دلی در قفای قافله باشد
موی تو زد حلقه بر میانت و نگذاشت
یک سر مو در میانه فاصله باشد
آن که مسلسل نمود طره لیلی
خواست که مجنون اسیر سلسله باشد
با غزل شاه نکته سنج فروغی
من چه سرایم که قابل صله باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş