شمارهٔ ۳۰۸
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
از او پرسید سر آن دهان را من نمی دانم
خدا می داند این سر نهان را من نمی دانم
به جان نظاره او می کنم از دیده مستغنی
حیات من به درد اوست جان را من نمی دانم
رقیب از مهربانی های آن بت می زند لافی
دروغست این مگر رسم بتان را من نمی دانم
چگونه شمع همرازم بود شب های تنهایی
که گرد آرد زبانی آن زبان را من نمی دانم
مپرس ای هم نشین آیین ارباب ریا از من
جمیع خلق می دانند آن را من نمی دانم
مکن در ترک جام و میل تقوی عیب من ساقی
تو می دانی بد و نیک جهان را من نمی دانم
فضولی گر همی خواهی که باشم با تو هم مشرب
تو خود بنما ره کوی مغان را من نمی دانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş