شمارهٔ ۳۲۲
ف فضولی بغدادی
0
Altın Yaprak
چیست جرم من که باز از چشم یار افتاده ام
معتبر بودم ز چشم اعتبار افتاده ام
مانده ام بر حال خود حیران جدا از کوی یار
مبتلای غربتم دور از دیار افتاده ام
گل رخان یک ره نمی بینند سوی من به لطف
گرچه می دانند خوار و خاکسار افتاده ام
مردمی هرگز نمی بینم چه حال است این مگر
از میان مردمان من بر کنار افتاده ام
رشته جان مرا افکند دوران پیچ و تاب
تا به سودای سر زلف نگار افتاده ام
روزگارم می کشد با صد مصیبت چون کنم
صید مجروحم به دام روزگار افتاده ام
بلبل عرشم فضولی منزلم گلزار قدس
من درین محنت سرا بی اختیار افتاده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş