غزل شمارهٔ ۲۰
ق قاآنی
0
Altın Yaprak
سخن از بوسه آن لعل لب نوش افتاد
به میان بار دگر خون سیاوش افتاد
گشت یک سان شب و روزم که ترا از رخ و زلف
صبح با شام سیه باز هم آغوش افتاد
آنچنان در رخ نیکوی تو حیران ماندم
که مرا کعبه و بتخانه فراموش افتاد
مر مرا هیچ به شیرینی دشنام تو نیست
نوش جانست هر آن نیش که با نوش افتاد
شاه حسنت به جفا شیوه ضحاک گرفت
افعی زلف کجت تا به سر دوش افتاد
پیرهن چاک زنم دمبدم از غم چکنم
که مرا کار بدان سرو قباپوش افتاد
با همه زهد که قاآنی ما می ورزد
عاقبت در سر خم می زد و مدهوش افتاد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş