غزل شمارهٔ ۲۰
ع عراقی
0
Altın Yaprak
ناگه از میکده فغان برخاست
ناله از جان عاشقان برخاست
شر و شوری فتاد در عالم
های و هویی از این و آن برخاست
جامی از میکده روان کردند
در پیش صد روان روان برخاست
جرعه ای ریختند بر سر خاک
شور و غوغا ز جرعه دان برخاست
جرعه با خاک در حدیث آمد
گفت و گویی از این میان برخاست
سخن جرعه عاشقی بشنید
نعره زد وز سر جهان برخاست
بخت من چون شنید آن نعره
سبک از خواب سر گران برخاست
گشت بیدار چشم دل چو مرا
عالم از پیش جسم و جان برخاست
خواستم تا ز خواب برخیزم
بنگرم کز چه این فغان برخاست
بود بر پای من عراقی بند
بند بر پای چون توان برخاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş