غزل شمارهٔ ۵۷
ق قاآنی
0
Altın Yaprak
قاصدی کو تا فرستم سوی تو
غیرتم آید که بیند روی تو
مرده بودم زنده گشتم بامداد
کامد از باد سحرگه بوی تو
کاش می مردم نمی دیدم به چشم
این دل افتد دور از پهلوی تو
دل شده از جفت ابروی تو طاق
زان پریشان گشته چون گیسوی تو
عاقبت کردی به یک زخمم هلاک
آفرین بر قوت بازوی تو
می کشد پیوسته بر روی تو تیغ
سخت بی شرمست این ابروی تو
قبله جان منی پس کافرم
گر نمایم روی دل جز سوی تو
عهدکردم تا برون خسبم ز بند
می کشد بازم کمند موی تو
من اگر ترسم ز چشمت باک نیست
شیر نر می ترسد از آهوی تو
گر بدانم در بهشتم می برند
کافرم گر پا کشم از کوی تو
من چه حد دارم که غلمان را ز خلد
می فریبد نرگس جادوی تو
پای قاآنی رسد بر ساق عرش
گر نهد سر بر سر زانوی تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş