شمارهٔ ۱۲۷

غ غالب دهلوی
0 Hoja de Oro
نقابدار که آیین رهزنی دارد جمال یوسفی و فر بهمنی دارد وفای غیر گرش دلنشین شده ست چه غم خوشم ز دوست که با دوست دشمنی دارد چه ذوق رهروی آن را که خارخاری نیست مرو به کعبه اگر راه ایمنی دارد به دلفریبی من گرم بحث و سود منست نگاه تو به زبان تو همفنی دارد به باده گر بودم میل شاعرم نه فقیه سخن چه ننگ ز آلوده دامنی دارد خوشم به بزم ز اکرام خویش و زین غافل که می نمانده و ساقی فروتنی دارد نباشدش سخنی کش توان به کاغذ برد برو که خواجه گهرهای معدنی دارد بیاورید گر اینجا بود زباندانی غریب شهر سخن های گفتنی دارد مبارکست رفیق ار چنین بود غالب ضیای نیر ما چشم روشنی دارد

Añadir una traducción de este poema ·

Puntúa este poema

Todavía sin puntuar

Toca una estrella para puntuar del 1 al 10

Comentarios

Necesitas iniciar sesión para comentar.

Entrar

Este poema aún no tiene comentarios. Sé el primero.

Usamos cookies para ofrecerte una mejor lectura. Tus datos se tratan conforme al RGPD y a la ley turca de protección de datos; puedes cambiar cuándo quieras qué cookies permites.