شمارهٔ ۲۴
غ غنی کشمیری
0
Altın Yaprak
بر زمین پیوسته می بینیم زلف یار را
کی رود از سر هوای خاک بیرون مار را
تا تو رفتی رفت از کف نقد عیش دلنواز
باد در دست است دایم بی تو موسیقار را
سخت دل کی میرساند پیرو خود را بکام
آب پیکان تر نمیسازد لب سوفار را
کوهکن گر جنگ با خارا کند بیوجه نیست
در دل اغیار نتوان دید نقش یار را
تا کی ای بی رحم چشم خویش می بندی ز ما
طاقت بستن نباشد مردم بیمار را
باده نوشان را غنی از آتش دوزخ چه باک
شعله شاخ گل بود مرغان آتش خوار را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş