شمارهٔ ۳۶
غ غنی کشمیری
0
Altın Yaprak
حاجت از حد چو رود دست دهد استغنا
قد خم حلقه چو شد کار ندارد به عصا
گره بند قبایت نشد از دستم وا
بند انگشت شد آخر گره بند قبا
خون بجوش آمده از ذوق شهادت ما را
به که آبی بزند تیغ تو بر آتش ما
سرکش از جای نجنبد پی تعظیم کسی
شمع آسا رگ گردن بودش رشته پا
نفس من شده از سوختگی خاکستر
میتوان از دم من آینه را داد جلا
چون مه نو که نگردد ز شفق هرگز سرخ
ناخن همت من دست نگیرد ز حنا
چاره کار به دست من و من بیچاره
بند انگشت به ناحق نتوان کردن وا
بسکه بی باده گلرنگ دلی پر دارد
کدوی سبز نماید به نظر شیشه ما
گرد خود گرد غنی چند کنی طوف حرم
رهبری نیست در این راه به از قبله نما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş