شمارهٔ ۷۵ - سید نعمت الله فرماید
ن نظام قاری
0
Altın Yaprak
مرا حالی ست با جانان که جان در بر نمی گنجد
مرا سری ست با دلبر که دل در بر نمی گنجد
در جواب او
به گرما گر شود مویینه مویی درنمی گنجد
برون از جامه کتان مرا در بر نمی گنجد
چه حالات است در تشریف هرکس درنمی یابد
چه اسرار است در دستار در هر سر نمی گنجد
به نزد اطلس و والا خیال شده بافی کن
که در جمع سبک روحان پریشان درنمی گنجد
تو هر عطری که می سوزی به زیر دامن جامه
ز شوق سوختن آن عطر در مجمر نمی گنجد
حریف صوف و کمخایم ندیم حبر و خارایم
محامدگوی والایم سخن دیگر نمی گنجد
اگر باشد نهالی نرم دست و جامه خواب شرب
تفت از خرمی زیبد که در بستر نمی گنجد
ز بس رخت زمستانی که قاری در بر آورده
به هر بابی که در می آید او بر در نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş