بخش ۷ - فی سبب انشاء الکتاب
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
بنده را در عنفوان دور از دیار
درد غربت جمع شد با درد یار
سال عمرم بیست یا خود بیش و کم
نور عرفان دردلم می زد علم
داشتم در کلبه احزان خویش
صحبتی باز مره اخوان خویش
سایلی پرسید ازین شوریده حال
در بیان روح ونفس و دلسؤال
نکتهایی بس لطیفم دست داد
گفتماین راکی توان از دست داد
خوش نمایدگر دهم ترتیب این
نسخه ای نامش انیس العارفین
وندر آن گویم جواب از پنج چیز
نفس و روح و قلب و عقل وعشق نیز
جمله انوار حقایق باشد آن
کاشف اسرار عاشق باشد آن
محرم دلهای درویشان بود
مرهم جانهای دلریشان بود
در حقیقت دفتر دیوان راز
در طریقت سالکان را دلنواز
هندو آیدهر زمان بی مشکلی
این مبارک نسخه را هر مقبلی
یا غیاث المستغیثینیا کریم
یا کثیر الخیریا ربیا رحیم
قاسم بیچاره از سر تا قدم
بی وجودت باشد از هستی عدم
چون بخود نبود وجودش کی توان
معرفت گفتن ز نفس و عقل وجان
گر کند لطف تو تلقین وقت کار
گویدم جبریل تحسین صد هزار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş