شمارهٔ ۱۰۸
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
غم تو بر دل و بر جان امیر و محتشمست
بنام گفتمش این غم ولی نه غم نعمست
زد رد درد تو مستیم و فاش میگوییم
که پیش جرعه رندان چه جای جمست
رقم برندی ما زد قلم بروز ازل
چه جای زهد و ورع چون رقم از آن قلمست
بنقد فرصت امروز را مده از دست
که حال و قصه فردا هنوز در عدمست
دو روزه مهلت ایام را غنیمت دان
بیاد دوست بسر بر که وقت مغتنمست
دگر ز حادث و محدث بوصف عشق مگوی
که عشق لمعه خورشید مشرق قدمست
چو یک نفس نزند کز تو خون نمیگرید
بیا بپرس ز قاسم دمی که در چه دمست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş