شمارهٔ ۲۹۲
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
آخرای شوخ جهانعشوه گری با ما چند
ما بسودای تو مردیم خدا را مپسند
در غمت خسته دلان غرقه خونند مدام
نفسی برسرشان آ و ببین در چه دمند
آن دل از وسوسه هر دو جهان آزادست
که بزنجیر سر زلف تو افتاده ببند
عار داریم ز شاهی بهوای توببین
که گدایان سر کوی تو چون محتشمند
روی چون ماه تو خواهیمزهی طالع سعد
قد چون سرو تو جوییمزهی بخت بلند
بر اسیران سر کوی غمت چون گذری
نظری کن ز سر زلفکه اهل نظرند
گفتماز خویش بریدمبتوپیوند شدم
گفت احسنت و زهی قاسم نیکو پیوند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş