شمارهٔ ۳
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
ای صبح سعادت ز جبین تو هویدا
این حسن چه حسنست تقدس و تعالا
من بنده آن باده نابم که دمادم
در هر نفسی تازه کند جودت ما را
از عربده ما در میخانه نیستی
جان بنده حسن تو زهی حسن مدارا
از کعبه و بتخانه مگویید بعاشق
از جنت و فردوس مگو مست لقا را
امروز اگر فرد شوی مرد خدایی
فردا مطلب نسیهمجو عاشق فردا
دانند رفیقان که ره دور و درازست
از کوچه مقصود ببازار تمنا
در کوی تو پستیمزهی منصب عالی
با روی تو مستیم زهی مقصد اقصا
چون نسبت ما با تو درستست نگوییم
دیگر سخن از مرتبه آدم و حوا
ای هادی جان و دل و دین رحمت عامت
بر قاسم بیچاره تو از لطف ببخشا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş