شمارهٔ ۳۰۸
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
بر کهن دیر جهان دوست تجلی فرمود
جمله ذرات جهان محو شد از عین شهود
پرتو فیض تو در عالم امکان درتافت
گشت روشن همه آفاقزهی پرتو جود
قیمت عشق ندانی و گریزان گردی
از سر آتش سوزان بگریزی چون دود
میل کلی همه در فکر جهان آمد و بس
دل که از فکر جهان رستبکلی آسود
به خرابات جهان آ که ببینی روشن
همه جا چنگ و چغانههمه جا بانگ و سرود
در صف مجلس مستان بنگر تا بینی
در قیامند و قعودند و رکوعند و سجود
هر دلی از دو جهان رو به مرادی دارد
ماو سودای تو و سکر تو و شکر ودود
عقل میگفت که من مبداء موجوداتم
عشق آمد به میانگفتمنم اصل وجود
قاسمیدر ره او غافل و افسرده مباش
حاصل عمر نباشد ز زیانی بی سود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş