شمارهٔ ۳۷۹
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
مشکین کلاله را چو برافکند آن نگار
از هر طرف برآمد فریاد زینهار
در سلک عاشقان بکرم آن حبیب دل
ما را شمار کرد زهی لطف بی شمار
امسال نیز محرم سر خدا نشد
چون خواجه خوشدلست بافسانهای پار
اسرار دوست هر چه شنیدی امانتست
ای دل اگر امینی امانت نگاه دار
دریا و در شنیده ای اما ندیده ای
دریای جان دلست و سخن در شاهوار
با پیشوای شهر بگویید کای سلیم
با ترس سر میآر و درین کوچه سر مدار
تا چند سر بجهل برآری مکن چنین
سر را بدل فرو بر و از دوست سر بر آر
ای جان من مکوش بهجران که بعد از این
دل را نه صبر ماند نه آرام و نه قرار
قاسم بصد نیاز دل و شوق دوستی
مستان چشم تست زهی چشم پر خمار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş