شمارهٔ ۴۵۲
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
فقر می گفت که من خسرو جاویدانم
شاه می گفت که من سایه آن سلطانم
فقر می گفت بهر حال منم شمس منیر
شاه می گفت من اینجا قمری پنهانم
فقر می گفت که بسیار تکبر مپسند
شاه می گفت چنینست ولی نتوانم
شاه می گفت که من حاکم بر و بحرم
فقر می گفت که هر دو به جوی نستانم
شاه می گفت که من در همه جا مقبولم
فقر می گفت که من نادره ای انسانم
شاه می گفت که من ملک جهانی دارم
فقر می گفت که من جنت جاویدانم
فقر می گفت که فردا که قیامت گردد
نه غم از پول صراطست نه از میزانم
شاه می گفت که صد درد و دریغست مرا
آن زمانی که به بدکرده خود در مانم
شاه می گفت که آن دم که سؤالم پرسند
می ندانم که چه گویم که عجب می مانم
شاه را گفتم خوبی به قیامت گفتا
این سخن از دگری پرس که من حیرانم
اندر آن روز من از محنت و غم آزادم
مرکب جان به سر کوی یقین می رانم
پادشاها به سر کوی نیاز آمده ایم
به سر کوی تو گه عیدم و گه قربانم
پادشاها به کرم عذر دل من بپذیر
که به درگاه تو هم بوذر و هم سلمانم
قاسم این عمر گرامیست بغفلت مگذار
عمر بر باد شد اکنون چه بود درمانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş