شمارهٔ ۶۰۵
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
با یاد خدا باش به هر جای که هستی
بی یار نگویم به تو هشیار که مستی
در صومعه رفتی به صفا وقت تو خوش باد
زنهار که در صومعه خود را نپرستی
آخر چه فتادت که درین راه خطرناک
جامی نچشیدی و دو صد جام شکستی
ای دوست بگو راست که احوال تو چونست
در مکتب شادی ز چه رو در عبسستی
باری چه رسیدت که درین غایت مقصود
عشاق رسیدند و تو در بار نشستی
مرغان همه بر ذروه کهسار رسیدند
احوال تو چون شد که میان قفسستی
ای محتسب آخر دل ما بیش میازار
تو محتسب راه نه میر عسستی
در بادیه هجر بماندم شب تاریک
فریاد رس ای دوست که فریاد رسستی
قاسم همه در حال تو حیران شده تا کی
در نعره و آشوب به سان جرسستی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş