شمارهٔ ۶۵۳
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
تو جام جمی اما در جام نمیدانی
این رمز نمی بینی این قصه نمیخوانی
هرگز نبود دل را ذوق سر و سامانی
زان ذوق که من دیدم در بی سر و سامانی
هرچند که یک ذره خالی ز خدا نبود
لیکن چه زند موری با فر سلیمانی
بی روی نگار من وان باغ و بهار من
ای نور تو تاریکی ای روضه تو زندانی
زان پیش که مرگ آید جامی دو بدست آور
چون فوت شود فرصت چه سود پشیمانی
ای عشق تو درمانی هم راهبر جانی
ای چهره تو تابانی ای زلف پریشانی
با این همه خوبیها جان از تو توان بردن
نتوان ز تو جان بردن الا بگران جانی
در عشق و هوای او با جور و جفا خو کن
هرگز نتوان رفتن این راه بآسانی
قاسم ره عرفان رو تا هر طرفی بینی
صد کوس اناالحقی صد نعره سبحانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş