شمارهٔ ۸
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
گفتم ای جان ز درم باز آیی
گفت دلدار که می بازایی
گفتمش عاشق مسکین توام
گفت خا دانه وزم بین شایی
گفتمش خیره مراجی خودی
خنده زد گفت لجورستایی
گفتمش رو بنما گفت بناز
کین گدا را بین هوس باشایی
خبر آمو که عجب لاوم من
گفتمش لاوه بکن خوش لایی
همه جای روی تو بیند قاسم
وس عجب نی که ببو هرجایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş