شمارهٔ ۸۴
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
دیده ام تا بر رخ آن گل عذار افتاده است
اشک سرخم بر رخ زرد آشکار افتاده است
هر کسی را اختیاری هست در عالم مرا
عشق او بر هر دو عالم اختیار افتاده است
مست و حیران و خرابم از کمال حسن یار
تا دو چشم نرگسینش در خمار افتاده است
گفتمش عمر عزیز آخر خرابم از غمت
ز آتش عشق توام جان در شرار افتاده است
از کمال کبریا محبوب سویم ننگریست
گفت ما را چون تو هر جا صد هزار افتاده است
گفتم آخر جز پریشانی ندارم هیچ کار
تا مرا با زلف مشکین تو کار افتاده است
گفت قاسم بر سر خاک مذلت پیش من
چون تو بسیاری پریشان روزگار افتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş