شمارهٔ ۸۳ - در مدح ابوالیسر سپهسالار اران

ق قطران تبریزی
0 Altın Yaprak
گلستان شد چون بهار از فر ابر نوبهار بوستان آراسته چون لعبتان اندر بهار آن یکی را کرده از دیبای رومی روی بند وین یکی را بسته از لؤلؤی لالا کوشوار فرش دیناری نوشت از گلستان باد صبا نقش کافوری سترد از بوستان ابر بهار آن یکی گسترده از زنگار زنگاری بساط وین یکی پوشیده از شنگرف شنگرفی ازار گرچه شد دینار بار از باد آذر بوستان ورچه شد کافور پوش از ابر بهمن کوهسار آن یکی را باد آزاری کند زنگار پوش وین یکی را ابر نیسانی کند یاقوت بار برگ گلنار اوفتاده در میان شنبلید قطره باران نشسته در میان سبزه زار آن یکی چون مانده از خون بر رخ عاشق نشان وین یکی چون مانده از خوی بر رخ جانان نگار باد هر ساعت کند پرواز گرد بوستان ابر هر ساعت کند ناورد گرد لاله زار آن یکی مر لاله را کرده پر از لؤلؤ دهن وین یکی مر سبزه را کرده پر از عنبر کنار ابر هر ساعت فشاند گوهر اندر باغ و راغ برق هر ساعت نماید آتش اندر کوه و غار آن یکی چون کف شمع دهر خورشید زمان وین یکی چون تیغ تاج خلق و دیهیم تبار سرو آزاد آن سپه سالار بوالیسر آنکه هست پیشکارش روزگار و یارمندش کردگار آن یکی دایم مر او را یمن دارد بر یمین وین یکی دایم مر او را یسر دارد بر یسار گر منجم گردد از گشت فلک سنگ جبال ور مقوم گردد از دور جهان آن بحار آن یکی مر جود او را کرد نتواند صفت وین یکی مر فضل او را کرد نتواند شمار خاتمی بخشید آنرا گشت بخش آسمان جامه ای پوشید آن را گشت بخش روزگار آن یکی را از خرد حلقه است و از دانش نگین وین یکی را از ظفر پود است و از تایید تار گر ز بهر او شود دریای عمان خواسته ور بروی او کند گردون گردان روزگار آن یکی را کف او روزی نماید جایگیر وین یکی را تیغ او روزی نماید پایدار پیش کف او نباشد جود هرگز ناپدید پیش عدل او نباشد جور هرگز آشکار آن یکی از وی نگردد دور چون از نار نور وین یکی با وی ندارد پای چون از آب نار نوک کلکش را قضا باشد همیشه زیر دست نوک تیرش را اجل باشد همیشه پیشکار آن یکی آگه ز خیر و شر و اصل خیر و شر وین یکی آگه ز فخر و عار و اصل فخر و عار از پس پستی که دید از تیغ او پولاد صرف وز پس خواری که دید از کف او زر عیار کذا آن یکی دارد بسنگ خاره در دایم مقام وین یکی دارد بخاک تیره در دایم قرار کلک او ابر است و رزق دوستان او را سرشگ تیغ او بحر است و مرگ دشمنان او بخار آن یکی دارد روان دوستانش شادکام وین یکی دارد روان دشمنانش سوگوار ای ترا دایم بشادی بخت فرخ رهنمون وی تو را دایم بدولت روزگار آموزگار آی یکی بر کینه جویان تو دارد تیره روز وین یکی بر بدسگالان تو دارد بسته کار بد سگالان ترا گیتی همیشه بدسگال دوستداران ترا گردون همیشه دوستدار آن یکی دارد مر او را دل فکار و تن نژند وین یکی دارد مر این را شادکام شادخوار تا پسندیدی مرا با من سعادت گشت جفت تا پذیرفتی مرا با من سلامت گشت یار آن یکی بفزود جاه من بنزد مهتران وین یکی بفزود نام من بنزد شهریار خدمت تو مر مرا بفزود هر جایی محل دولت تو مر مرا بفزود هر جایی قرار آن یکی دارد مرا از بی نیازان بی نیاز وین یکی دارد مرا بر کامکاران کامکار جز ثنای تو ندارد هیچ شغلی آسمان جز دعای تو ندارد هیچ کاری روزگار آن یکی گوید که بادت با بقای من بقا وین یکی گوید که بادت با مدار من مدار

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.