شمارهٔ ۸۴ - در غزل است
ق قوامی رازی
0
Altın Yaprak
سرمایه ای است سنگین زلف تو دلبری را
پیرایهای است نیکو چشمت ستمگری را
تا روی تو پری دید از شرم آن نهان شد
از بهر این نبیند هیچ آدمی پری را
از خنده تو شاید گر جوهری بگرید
در در میان شکر کی بود جوهری را
بی خط و عارض تو نشنیده ام که هرگز
رونق بود در اسلام ای دوست کافری را
دل خون شدست ما را از بس جگر که خوردی
حدی است آخر ای جان نیز این جگر خوری را
سر در سر تو خواهم کردن که شرط این است
بس قیمتی نباشد یاران سرسری را
ترسی که با قوامی عشق تو بس نیاید
ای جان من که باشد در باغ مشتری را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş