بخش ۳ - حقیقت خوی نیکو
ا امام محمد غزالی
0
Altın Yaprak
بدان که حقیقت خوی نیکو تا آن چیست و کدام است سخن بسیار گفته اند و هریکی را آنچه در پیش آمده است بگفته است و تمامی آن نگفته است چنان که یکی می گوید روی گشاده داشتن و یکی می گوید رنج مردمان کشیدن و یکی می گوید مکافات ناکردن است و امثال این و این همه بعضی از شاخه های وی است نه حقیقت وی است و تمامی وی و ما حقیقت وی و حد تمامی وی پیدا کنیم
بدان که آدمی را از دو چیز آفریده اند یکی کالبد که به چشم سر بتوان دید و یکی روح که به جز چشم دل اندر نتوان یافت و هریکی را از این دو زشتی و نیکویی است یکی را حسن خلق گویند و یکی را حسن خلق حسن خلق عبارت از صورت باطن است چنان که حسن خلق عبارت از صورت ظاهر است و چنان که صورت ظاهر نیکو نباشد بدان که چشم نیکو بود و بس دهان نیکو بود و بس تا آنگاه که بینی و دهان و چشم نیکو بود جمله و اندر خور یکدیگر بود همچنین صورت باطن نیکو نباشد تا آنگاه که چهار قوت نیکو اندر وی نبود قوت علم و قوت خشم و قوت شهوت و قوت عدل میان این هر سه
اما قوت علم بدان زیرکی می خواهیم و نیکویی وی بدان باشد که به آسانی راست از دروغ بازداند در گفتارها و نیکو از زشت بازداند در کردارها و حق از باطل بازداند اندر اعتقادها چنان که حق تعالی گفت و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا
و نیکویی قوت غضب بدان بود که اندر فرمان بود و به دستوری برخیزد و به دستوری بنشیند
و نیکویی قوت شهوت هم بدین بود که سرکش نبود و به دستوری شرع و عقل بود چنان که طاعت عقل و شرع بر وی آسان بود
و نیکویی عدل آن باشد که غضب و شهوت را ضبط همی کند اندر تحت اشارت دین و عقل
و مثل غضب چون سگ شکاری است و مثل شهوت چون اسب و مثل عقل چون سوار که اسب گاه بود که سرکش بود و گاه بود که فرمان بردارد و سگ گاه بود که آموخته بود و گاه بود که بر طبع خود بود و تا این آموخته نبود و تا آن فرهخته نبود سوار را امید آن نباشد که صید به دست آرد بلکه بیم آن بود که خود هلاک شود که سگ اندر وی افتد و اسب وی را بر زمین افکند و اما معنی عدل آن باشد که این هردو را اندر اطاعت عقل و دین دارد گاه شهوت را بر خشم مسلط کند تا سرکشی وی بشکند و گاه خشم را بر شهوت مسلط کند تا شره وی بشکند و چون این هر چهار بدین صفت بود این نیکوخویی مطلق بود و اگر از این بعضی نیکو نباشد این نیکوخویی مطلق نباشد همچنان که کسی را که دهان نیکو بود و بینی زشت این نیکوخویی مطلق نباشد
و بدان که این هر یکی چون زشت بود از وی خلقهای زشت و کارهای بد تولد کند و زشتی هریکی از دو وجه بود یکی از فزونی خیزد که از حد نشده بود و یکی از آن که ناقص بود
و قوت علم چون از حد بشود و اندر کارهای بد به کار دارند از وی گربزی و بسیار دانی خیزد و چون ناقص شود از وی ابلهی و حماقت خیزد و چون معتدل باشد از وی تدبیر نیکو و رای درست و اندیشه صواب و فراست راست خیزد
و قوت خشم چون از حد بشود آن را تهور گویند و چون ناقص بود آن را بددلی و بی حمیتی گویند و چون معتدل بود نه بیش و نه کم آن را شجاعت گویند و از شجاعت کرم و بزرگ همتی و دلیری و حلم و بردباری و آهستگی و فروخوردن خشم و امثال این اخلاق خیزد و از تهور لاف و عجب و کبر و کند آوری و بارنامه و خویشتن اندر کارهای باخطر افکندن و امثال این خیزد و چون ناقص باشد از وی خوار خویشتنی و بیچارگی و جزع و تملق و مذلت خیزد
و اما قوت شهوت چون به افراط بود آن را شره گویند و از وی شوخی و پلیدی و بی مروتی و ناپاکی و حسد و خواری کشیدن از توانگران و حقیرداشتن درویشان و امثال این خیزد و اگر ناقص بود از وی سستی و نامردی و بی خویشتنی خیزد و چون معتدل بود آن را عفت گویند و از وی شرم و قناعت و مسامحت و صبر و ظرافت و موافقت خیزد
و هریکی را از این دو کناره است که زشت و مذموم است و میانه آن نیکو و پسندیده است و آن میان در میانه دو کناره باریکتر است از موی و صراط مستقیم آن میانه است و به باریکی چون صراط آخرت است هرکه بر این صراط راست برود فردا بر آن صراط ایمن بود و برای این است که خدای تعالی اندر همه اخلاق میانه فرمود و از هر دو طرف منع و زجر کرد و گفت و الذین اذا انفقوا لم یسرفوا و لم یقتروا و کان بین ذلک قواما کسی را که اندر نفقه اندر نه تنگ گیرد و نه اسراف کند و بر میانه بایستد و رسول ص گفت و لا تجعل یدک مغلوله الی عنقک و لا تبسطها کل البسط دست اندر بند مدار چنان که هیچ چیز بندهی و یکبارگی گشاده مدار چنان که همه بدهی و بی برگ فرومانی
پس بدان که نیکوخویی مطلق آن بود که این همه معانی اندر وی معتدل و راست بود چنان که نیکو رویی آن بود که همه اندامهای وی راست و نیکو بود و خلق اندر این به چهارگروهند یکی آن باشد که کمال این همه صفات وی را حاصل بود و نیکوخوی به کمال باشد همه خلق را به وی اقتدا باید کرد و این نبود الا پیغمبر ص را چنان که نیکورویی مطلق یوسف ع را بود دوم آن که این همه صفات اندر وی بغایت زشتی بود و این بدخوی مطلق بود واجب بود وی را از میان خلق بیرون کردی که وی نزدیک بود به صورت شیطان که شیطان بغایت زشتی است و زشتی شیطان زشتی باطن و صفات و اخلاق است سوم آن که در میان این دو درجه باشد ولیکن به نیکوتر نزدیکتر چهارم آن که در میانه باشد لیکن به زشتی نزدیکتر بود و چنان که اندر حسن ظاهر نیکویی بغایت و زشتی بغایت کمتر بود و بیشتر اندر میانه باشد اندر خلق نیکو همچنین بود پس هرکسی را جهد باید کرد تا اگر به کمال نرسد باشد که به درجه کمال نزدیکتر بود و اگر همه اخلاق وی نیکو نبود باری بعضی یا بیشتر نیکو بود و چنان که تفاوت اندر نیکورویی و زشت رویی نهایت ندارد اندر خلق همچنین باشد
این است معنی خلق نیکو بتمامی و این نه یک چیز است نه ده و نه صد که بسیار است ولیکن اصل این با قوت علم و غضب و شهوت و عدل است و دیگر همه شاخه های وی بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş