بخش ۲۶ - پیدا کردن سبب تقصیر خلق در شکر

ا امام محمد غزالی
0 Altın Yaprak
بدان که تقصیر خلق در شکر از دو سبب است یکی جهل است به بسیاری نعمت که نعمتهای خدای تعالی را کس حد و اندازه و شمار نداند چنان که گفت و ان تعدوا نعمه الله لاتحصوها و ما در کتاب احیا بعضی از آن نعمتها که حق تعالی راست بگفته ایم تا به قیاس آن بدانند که ممکن نیست که همه نعمتها تواند شناختن و این کتاب آن احتمال نکند و سبب دیگر آن است که آدمی هر نعمت که عام باشد به نعمت نشناسد و هرگز شکر نکند که این هوای لطیف که به نفس می کشد و روح را که در دل است مدد می دهد و حرارت دل را معتدل می گرداند و اگر یک نفس منقطع شود هلاک گردد بلکه این خود نعمتی نشناسد و چنین صدهزار است که نداند مگر که یک ساعت در چاهی شود که هوای آن غلیظ بود و دم فرو گیرد یا در گرمابه ای گرم وی را حبس کنند که هوای آن گرم بود چون دست بازگیرند باشد که آن ساعت قدر این نعمت بشناسد بلکه خود شکر چشم بینا نکند تا درد چشم بیابد یا نابینا شود و هم چون بنده ای بود که تا وی را نزنند قدر نعمت نداند و چون نزنند بطر و غفلت پدید آید پس تدبیر آن بود که نعمتهای حق تعالی بر دل خویش تازه می دارد چنان که تفصیل بعضی در کتاب احیا گفته ایم و این مرد کامل را نشاید و اما تدبیر ناقص آن بود که هر روز به بیمارستان رود و به زندان سلطان و به گورستان تا بلاها بیند و سلامت خویش باشد که به شکر مشغول شود چون به گورستان شود بداند که آن همه مردگان در آرزوی یک روز عمرند تا تقصیرها را بدان تدارک کننند و نمی یابند و روزهای دراز فراپیش وی نهاده اند و وی قدر نمی داند و اما آن که در نعمتهای عام شکر نمی کند چون هوا و آفتاب و چشم بینا و همه نعمت مال داند و آنچه به وی مخصوص بود باید که بداند که این جهل است که نعمت که عام بود از نعمت بنشود پس اگر اندیشه کند نعمت خاص بر وی بسیار است که هیچ کس نیست که گمان برد که چون عقل وی هیچ عقل نیست و چون خلق وی هیچ خلق نیست و از این بود که دیگران را ابله و بدخوی گوید که خویشتن را چنان نمی پندارد پس باید که به شکر این مشغول باشد نه به عیب مردمان بلکه هیچ کس نیست که وی را فضایح و عیبهاست که آن وی داند و کس نداند که خدای تعالی پرده بدان نگاه داشته است بلکه اگر آن که بر خاطر و اندیشه گذر کند مردمان بدانند جای بسیار تشویر و اندیشه بود و این در حق هریکی خیری خاص بود باید که شکر آن بکند و همیشه اندیشه باز آن ندارد که از آن محروم است تا از شکر محروم نماند بل باید که در آن نگرد که به وی داده اند بی استحقاق یکی پیش بزرگی از درویشی گله کرد گفت خواهی که چشم نداری و دوازده هزار درم داری گفت نه گفت عقل گفت نه گفت گوش گفت نه گفت دست و پای گفت نه گفت وی را نزدیک تو پنجاه هزار درم عوض است چرا گله می کنی بلکه بیشتر خلق را اگر گویی حال خویش با حال فلان عوض کنی نکند و به حال بیشترین خلق رضا ندهد پس چون آنچه وی را داده اند بیشتر خلق را نداده اند جای شکر باشد

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.