شمارهٔ ۱۱
غ غبار همدانی
0
Altın Yaprak
گریزی نیست از کوی تو ای دوست
چسان برگردم از کوی تو ای دوست
مرا در حلقۀ زلف تو افکند
فریب چشم جادوی تو ای دوست
فشاندی زلف مشکین را و پر شد
مشام جانم از بوی تو ای دوست
بکن چندان که خواهی جور بر من
نمیرنجم من از خوی تو ای دوست
غبار از هر دوعالم چشم پوشید
نمی بیند بجز روی تو ای دوست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş