بوی آن موی معبر باز برد از هوش ما را یار مستی می کشند این می کشان بر دوش ما را
تو که رخ لاله سان افروته دیری چو داغ لاله ام دل سوته دیری یکی فکر دل بی حاصلم کن که چندین حاصل اندوته دیری
دلم دارد بدان زلف چلیپا همان الفت که با زنار ترسا گره از کار مجنون کی گشاید کسی کو عقده زد بر زلف لیلا…
ساقی بیار باده که دوشم خیال دوست بر گوش جان رساند نوید وصال دوست پرداختم سراچۀ دل از خیال غیر تا با فراغ بال درآید خیال دوست…
به دریا خویش را تا لا نبینی به دامان لولوء لالا نبینی نهان در سینه چند ای گوهر دل صدف تا نشکنی دریا نبینی…
سفالین خم و در وی لعلگون می کبدر فی الدجی والشمس فی فی زجاجی جام بین کز عهد جمشید گذر ننموده سنگ فتنه بر وی…
گریزی نیست از کوی تو ای دوست چسان برگردم از کوی تو ای دوست مرا در حلقۀ زلف تو افکند فریب چشم جادوی تو ای دوست…
بغیر از باده داروی طرب چیست بیا ساقی تعلل را سبب چیست به می ده هرچه داری تا بدانی به گیتی حاصل رنج و تعب چیست…
از آتش دل آهم تا روی پوش برداشت سیلاب اشک چشمم چون دیگ جوش برداشت عیبش نمی توان کرد چون دردمند عشقی از صبر عاجز آمد از دل خروش برداشت…
مطرب دلم ز پرده به در میرود بخوان ساقی بیا که آتش عشقم به جان گرفت دیدی دلا که شعله جولاهه فراق مانند نقطه عاقبتم در میان گرفت…
هرکه خو با دلبر ترسا گرفت در خرابات مغان مأوا گرفت هرکه چون مجنون به لیلی داد دل پوست پوشید و ره صحرا گرفت…
بر زلف تو تا باد صبا را گذر افتاد بس نافۀ چین بر سر هر رهگذر افتاد بس یوسف دل دید در آن چاه زنخدان دیوانه دلم بر سر آنان به سر افتاد…
صبا از زلف مشکین عقده وا کرد مرا سرگشته چون باد صبا کرد بنازم طعنۀ بیگانگان را که آخر با تو ما را آشنا کرد…
نسیم صبحگاهی چون شمیم زلف یارآرد دل مجروح مارا مرهم ازمشک تتار آرد نشیند بر کنار جوی دایم مردم چشمم به امیدی که روزی سرو قدی در کنار آرد…
تا جام باده بر لب ساقی گذر نکرد می خواره را ز راز نهان با خبر نکرد پرهیز چون کنیم که پیکان غمزه ات وقتی ز جان گذشت که دل را خبر نکرد…
15 / 112 gösteriliyor