شمارهٔ ۲۲
غ غبار همدانی
0
Altın Yaprak
به کوی میکده دی هاتفی بشارت برد
که فضل حق گنه می کشان به غارت برد
دلم ز پیر خرابات شکرها دارد
که رنجها پی تعمیر این عمارت برد
ز رنگ توبه شد آلوده خرقۀ صوفی
بکوی باده فروشش پی قصارت برد
مگر ز بوی قدح تر نکرده شیخ دماغ
که نام درد کشان را بدین حقارت برد
بکوی میکده گر دل مقیم شد چه عجب
که اجرهای فراوان ازین زیارت برد
نداشت در دل شه چون غم رعیت راه
دل شکستۀ ما را به استعارت برد
مرا به راه طلب چست کرد مرشد عشق
که هر چه داشتم از کف به یک اشارت برد
بدین عطیه چه شکر آورم که مردم چشم
مرا به میکدۀ عشق با طهارت برد
به راه عشق تو ساقی مرا سبک رو کرد
که هر چه داشتم از جرعه ای به غارت برد
بدست عشق ده ای دل عنان خویش و مترس
که او به هر طرفت برد با بصارت برد
غبار از خم چوگان عشق گوی مراد
به صبر برد ولیکن به صد مرارت برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş