شمارهٔ ۳۲
غ غبار همدانی
0
Altın Yaprak
سحر باد صبا از ساحت کوی تو می آمد
که با وی بر مشام جان من بوی تو می آمد
روان شد جوی خون تازه از زخم درون من
همانا بوی مشک از ناف آهوی تو می آمد
چو خم باده می جوشید مغزم دوش از مستی
به یاد من نگاه چشم جادوی تو می آمد
دلم در خون همی غلتید چون بسمل که از هرسو
بر او زخمی ز یاد تیغ ابروی تو می آمد
به قصد کعبه محرم شد دلم دوش از سر مستی
چو از دنبال او رفتم به مشکوی تو می آمد
ز کوی می فروشان های هو برخاست دانستم
که بر گوش دل مستان هیاهوی تو می آمد
دل دیوانه از هامون به سوی شهر شد مایل
به یادش گوییا زنجیر گیسوی تو می آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş