شمارهٔ ۵۹
غ غبار همدانی
0
Altın Yaprak
زان خاک که با خون دل آمیخته دارم
کوهی به سر از دست غمت بیخته دارم
ساقی به خمم باده بپیمای که دیر است
خم ها ز می غم به قدح ریخته دارم
در پا مفکن خسته دلی را که همه عمر
از سلسلۀ زلف تو آویخته دارم
زنجیری زلف توام اکنون که ز اغیار
زنجیر علایق همه بگسیخته دارم
زان پیش که مردم ز لحد سر بدر آرند
من محشری از شور تو انگیخته دارم
دور از تو پی ریختن خون دل خویش
از آه دوصد خنجر آمیخته دارم
بی مهر رخت شب همه شب اشک روان را
با خون جگر تا سحر آمیخته دارم
یا رب ز که پرسم که سراغی به من آرد
از آن دل دیوانه که بگریخته دارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş