شمارهٔ ۸۷
غ غبار همدانی
0
Altın Yaprak
به کامم زهر شد تریاق هستی
به می ساقی بشوی اوراق هستی
نبود ار نیستی پایان هر هست
نگشتی هیچ کس مشتاق هستی
اگر دستم نبستی رشتۀ مهر
شکست افکندمی بر طاق هستی
نهان در جوهر عشق آتشی هست
که تاثیر وی است احراق هستی
مرا با دوست پیمان محبت
بود محکمتر از میثاق هستی
به نرد نیستی تا باختم عشق
گرو بردم ز جفت و طاق هستی
دلیل راه عشق آمد وگرنه
ندارد عقل استحقاق هستی
اگر همت نبودی همره خاک
نگشتی قابل اشراق هستی
غبار از بحر حیرت کی برآید
که سر تاپاست استغراق هستی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş