شمارهٔ ۱۳۹
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
ره زدن درخانه کار چشم فتان بوده است
ناوک در کیش صیدانداز مژگان بوده است
سرد شد هنگامه دیوانه تا از شهر رفت
آتش سودا همین در سنگ طفلان بوده است
داغ های سینه ام دیوانه دارد بی بهار
آنچه می جستم ز گلشن در گریبان بوده است
سر نمی پیچند از فرمان مجنون وحش و طیر
بر سر دیوانه مو چتر سلیمان بوده است
چشم ما حسرت کش و آیینه محو دیدنش
این سعادت سرنوشت چشم حیران بوده است
دل چه خون ها خورد تا ره یافت بر درگاه عشق
بندگی را خواجه پندارد که آسان بوده است
تا دلم از رفتن پیک خیالش تیره شد
روشنم شد این که شمع خانه مهمان بوده است
از صبا آشفتگی می جستم آخر یافتم
از دل خود آنچه در زلف پریشان بوده است
سربه سر مرغ چمن داند چه می آرد نسیم
زآنکه وقت گل شکفتن در گلستان بوده است
هرکه بیند کز نسیمی غنچه چون در هم شکفت
داند از دل ها گره بردن چه آسان بوده است
بعد مردن نام مجنون زنده جاوید شد
خاک عاشق را مزاج آب حیوان بوده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş