شمارهٔ ۱۳۹
ف فیاض لاهیجی
0
Altın Yaprak
چون نسیمم در ره عشق تو نقش پا گم است
در سر کوی تو همچون قطره در دریا گم است
از که حیرانم که پرسد کس سراغ خویش را
در سر کویی که هر کس می شود پیدا گم است
ای که فردای قیامت وعده کردی وصل خویش
روزگار عاشقان را در میان فردا گم است
حسرت قدش نگنجد در بغل خمیازه را
آنکه در یک جلوه اش عالم ز سر تا پا گم است
پای رغبت از سر کوی فنا بیرون منه
عاقبت سر رشته اینجا می کشد اینجا گم است
دولت بیدار خواهی چشم شب بیدار دار
روزهای نیکبختی در دل شب ها گم است
نیست پنهان بر کسی این حرف گویم آشکار
آنکه تنها نیست ازوی هیچ کس تنها گم است
مردمان را نیست تاب دیدن نامردمان
عشق را در زیر دامن دامن صحرا گم است
ما نمی دانیم قدر و قیمت فیاض را
همچو یوسف او زاخوان در میان ما گم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş