شمارهٔ ۱۴۹
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
باز ناخن سر پرسیدن داغم دارد
خون دل میل ملاقات ایاغم دارد
عشق چون قسمت اسباب معیشت می کرد
لاله داغی ز میان برد که داغم دارد
شب که دزدیده ام آرد به سر کوی تو پای
از حسد دیده پرخون به چراغم دارد
آن نهالم که ز شادی ننشینم از پای
گر بدانم که خزان روی به باغم دارد
از چه در سلسله زلف تو دارد دستم
گر نه سودا سر آشوب دماغم دارد
محرم زلف و رخ او نتوان دید کسی
شانه دل می خلد و آینه داغم دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş