شمارهٔ ۱۷۱
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
نشاط ما اسیران از دل اندوهگین باشد
نمی بندیم لب از خنده تا خاطر غمین باشد
به خون چون خودی آن غمزه را آلوده نپسندم
به قاصد جان دهم گر مژده قتلم یقین باشد
پرست از گریه پنهان دلم کو دامن صحرا
مرا تا چند سامان جگر در آستین باشد
دلم را گرچه خون کردی خدنگت را نشان گشتم
که پیکانش درون سینه دل را جانشین باشد
چه حاصل زین که دامن از اسیران در نمی چینی
اسیری را که بند دست چین آستین باشد
به صد حسرت چو میرم بر سر راهش مشوییدم
که گرد انتظارم تا قیامت بر جبین باشد
مدارا گر کند با خصم کلکم گو مشو ایمن
زبان شمع اگر چرب است اما آتشین باشد
مکش گو آسمان زحمت پی بهبود احوالم
چه سود از تربیت آن را که بخت بد قرین باشد
به عشق از ناسپاسی های دل بر خویش می لرزم
که گر چون غنچه خون گردد همان اندوهگین باشد
به فکر عافیت اوقات خود ضایع مکن قدسی
چو صیادی که بهر صید لاغر در کمین باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş