شمارهٔ ۲۲۴
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
ز چشمم بی تو شب چندان سرشک لاله گون افتد
که هرجا پا نهد اندیشه در دریای خون افتد
ز بس دل می تپد در سینه شب در کنج تنهایی
مبادا دیده گاه گریه با اشکم برون افتد
دل پرویز را در سینه چون سیماب لرزاند
صدای تیشه فرهاد چون در بیستون افتد
اجل را نیز از جان بردن من ننگ می آید
مبادا هیچ کس را این چنین طالع زبون افتد
میی نوشیده قدسی دوش از میخانه عشقت
که تا صبح قیامت زان قدح مست جنون افتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş