شمارهٔ ۳۴۱
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
چون غنچه بجز پرده دل نیست پناهم
چون لاله نظریافته بخت سیاهم
هر عقده که پیش آوردم عشق دلیل است
چون اشک برد آبله پای به راهم
شادم که شب هجر تو چون شمع ز مقراض
نگسسته ز برهم زدن دیده نگاهم
چون صبح دوم با همه کس صاف ضمیرم
هرگز نشود آینه ای تیره ز آهم
از رشک به دل سنگ زند خانه کعبه
تا خانه سیه کرده آن چشم سیاهم
از دوستی شعله نگریم که مبادا
چون هیزم تر بگذرد آتش ز گیاهم
محرومی ام از وصل تو کس چون تو نداند
بر تشنگی بادیه خضرست گواهم
در چشم من از ضعف نماید ظلماتی
بر فرق اگر سایه کند یک پر کاهم
انداخت به رشکم چو فراقش به سر آمد
افکند به زندان چو برآورد ز چاهم
از گریه قدسی به مرادی نرسیدم
آبم نکند تازه ندانم چه گیاهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş